فرق عشق و ازدواج

 

شاگردي از استادش پرسيد: عشق چست ؟

استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد

داشته باش كه نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني...

شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت.

استاد پرسيد: چه آوردي ؟

با حسرت جواب داد:هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه هاي پر پشت تر ميديدم و به

اميد پيداكردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندم زار رفتم.

استاد گفت: عشق يعني همين...!

شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست ؟

استاد به سخن آمد كه : به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور اما به ياد داشته باش

كه باز هم نمي تواني به عقب برگردي...

شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهي با درختي برگشت .

استاد پرسيد كه شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولين

درخت بلندي را كه ديدم، انتخاب كردم. ترسيدم كه اگر جلو بروم، باز هم دست خالی

 برگردم .

استاد باز گفت: ازدواج هم يعني همين...!

و این است فرق عشق و ازدواج ...

 

ادامه نوشته

سال 1230 : مرد:دختره خير نديده من تا نكشمت راحت نميشم…..

زن:آقا حالا يه غلطي كرد شما ببخشيد!نا محرم كه تو خونمون نبود.حالا اين بنده خدا يه بار بلند خنديد…!!!

مرد: بلند خنديده؟ اين اگه الان جلوشو نگيرم لابد پس فردا مي خواد بره بقالي ماست بخره. نخير نمي شه بايد بكشمش….

بالاخره با صحبتهاي زن ، مرد خونه از خر شيطون پياده مي شه و دختر گناهكارشو مي بخشه.

 

سال 1280:مرد: واسه من مي خواي بري درس بخوني؟

مي كشمت تا برات درس عبرت بشه. يه بار كه مُردي ديگه جرات نمي كني از اين حرفا بزني. تو غلط مي كني. تقصير من بود كه گذاشتم اين ضعيفه بهت قرآن خوندن ياد بده. حالا واسه من ميخاي درس بخوني؟؟؟

زن: آقا ، آروم باشين. يه وقت قلبتون خداي نكرده مي گيره ها!

مرد( با نعره حمله مي كنه طرف دخترش ): من بايد بكشمت. تا نكشمت آروم نمي شم. خودت بياي خودتو تسليم كني بدون درد مي كشمت

بالاخره با صحبتهاي زن، مرد خونه از خر شيطون پياده مي شه و دختر گناهكارشو مي بخشه

 

سال1330:مرد: چي؟ دانشسرا (همون دانشگاه خودمون) حالا مي خواي بري دانشسرا؟ مي خواي سر منو زير ننگ بكني؟ فاسد شدي برا من؟؟ شيكمتو سورفه (سفره) مي كٍونم

زن: آقا، ترو خدا خودتونو كنترل كنين. خدا نكرده يه وخ (وقت) سكته مي كنين آ

مرد: چي مي گي ززززززن؟؟ من اگه اينو امشب نكوشم (نكشم) ديگه فردا نمي تونم جلوي اين فسادو بيگيرم. يه دانشسرايي نشونت بدم كه خودت كيف كٍوني

بالاخره با صحبتهاي زن، مرد خونه از خر شيطون پياده مي شه و دختر گناهكارشو مي بخشه

 

سال1380:مرد: كجا؟ مي خواي با تكپوش (از اين مانتو آستين كوتاها كه نيم مترم پارچه نبردن و وقتي مي پوشيشون پستي بلندي پيدا مي كنن) و شلوارك (از اين شلوار ها كه خيلي كم پارچه اسراف مي كنن!) بري بيرون؟ مي كشمت. منتو رومي كشم

زن: اي آقا. چي كار به كارش داري. الان ديگه همه همينطورين (شما بخونيد اكثرا).

مرد: مناينطوري نيستم. دختر لااقل يه كم اون شلوارو پائين تر بكش كه تا زانوتو بپوشونه. نهنهنمي خواد. بدتر شد. همون بالا ببنديش بهتره

 

سال1400:زن: دخترم. حالا بابات يه غلطي كرد. تو اعصاب خودتو خراب نكن. لاك ناخنت مي پره. آروم باش عزيزم. رنگ موهات يه وقت كدر مي شه، بسشه ديگه مامي. باباتم قول مي ده ديگه از اين حرفا نزنه

بالاخره با صحبتهاي زن، دخترخونه از خر شيطون پياده مي شه و باباي گناهكارشو مي بخشه !!

خسرو هم رفت

خسرو شكيبايي پس از سال‌ها نقش‌آفريني در سينماي ايران،جمعه، 28 تير، در سن 64سالگي بر اثر سكته‌ي قلبي در بيمارستان پارسيان از دنيا رفت.‌

 

ادامه نوشته

ادامه نوشته

اینم یه سری عکس از همه چیزو هیچ چیز

The image “http://tinypic.info/files/loyqsjutylbv05xrhkas.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.
ادامه نوشته

اینم واسه تنوع(تازگیا عاشق شدم)

دلدار من 

عشق ان نیست که یک دل به صد نفردهی    عشق ان است که صد دل به یک نفر دهی

دوست داشتن......تنهایی

حسِ غريبي است دوست داشتن .

 


و عجيب تر از آن است دوست داشته شدن...

 

وقتي مي‌دانيم کسي با جان و دل دوستِ‌مان دارد ..

 


ونفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ريشه دوانده ؛


به بازيش مي‌گيريم .

 

هر چه او عاشق‌تر ، ما سرخوش‌تر


 

هر چه او دل نازک‌تر ، ما بي رحم‌تر .

 

تقصير از ما نيست ؛


 

تماميِ قصه هايِ عاشقانه

 


اينگونه به گوشِ‌مان خوانده شده‌اند .

 


تصويرِ مجنونِ بيدل و فرهادِ کوه کن


 

نقش‌هايِ آشنايِ ذهنِ ماست .


 

و داستانِ حسرتِ به دل ماندن زُليخا به پند و اندرز ،

 

آويزهء گوشِ‌مان شده‌است .

 

يکديگر را مي‌آزاريم .


 

ياد گرفته‌ايم که معشوق هر چه غدارتر ، عاشق

 

شيداترست .


 

و عاشق هر چه خوارتر شود ، عشق افسانهء

 

ماندگارتري خواهد شد .

 

به شهوتِ تجربهء عشقي سوزان ،


 

آتشي به پا مي‌کنيم


 

و عاشق را در خرمنِ نامهرباني و بي‌اعتنايي به مسلخِ

 

جنونِ عشق مي‌فرستيم .

 

چه باک ؟!


 

هر چه بيشتر بسوزد ، خوشتر


 

شعله هايِ سرکشِ آتش سر مستِ مان مي‌کند .


 

عيشِ مان مدام و حالِ‌مان به کام :

 

واي چه خواستني ام من...!


 

هر چه زجرش مي‌دهم ‌، خم به ابرو نمي آورد !


 

هر چه نا مهربانم ، او پر مهرتر نگاهم مي‌کند !


 

چه دلبرانه بيدلش کرده‌ام .


 

مرحبا به من ، آفرين به من ...!

 

ميرانمش ، با مهرِ افزون تري بسو يِ من باز مي‌گردد .


 

خوارش مي‌کنم ، او به زيباترينِ نامها مي‌خواندم .


 

بي‌وفايي مي‌کنم ، صبورانه ستايشم مي‌کند .


 

به بندش مي‌کشم ، پروازم مي‌دهد.

 

بيچاره ! چه بيدلانه دلبري‌ام را خريدار است...


 

چه مظلومانه بازيچه بازيِ ظالمانه‌ام شده است.

 

بازي مي‌دهيم و به بازي مي‌‌گيريم


 

بازي مي‌کنيم و به بازي نمي‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گيريم...

 

با گامهاي سُربيِ بيرحم ، از روي هيکل رنجورش رد

 

مي‌شويم و از صداي شکستنِ قلبش زيرِ پاشنه‌هاي

 

آهنين‌مان سرخوشانه لذت مي‌بريم...

 

غافلانه سرخوشيم


 

و عاجزانه ظالم ؛


 

و عاشق ، محکوم است به مدارا،


 

تا بينوا را جاني و دلي هنوز ، مانده باشد...


 

اگر جان داد ، شور عشق‌مان افسانه ديگري آفريده‌است.


 

اگر تاب نياورَد ، لياقتِ عشق‌مان را نداشته‌است.


 

و چه خوشتر که اين همه را تاب آورَد

 

 
 
تو رفتی و نگفتی که یکی اینجا دلش تنگه


دلت از اهن انگار دلت انگاری از سنگه

تو که دریای من بودی شدی حالا سراب من

بیاو مهربانی کن بیا گاهی به خواب من

با چشمام تا دوتا چشمات چه معصومانه پل بستم

واست چی بودم و افسوس کیم حالاو چی هستم

گذشت اون شب برای تو برای من ولی افسوس

شدم اوراه هندو شدی زیبا ترین طاوس

زده اتیش به جون من حریق عشق پاک تو

من مغرور افتادم در این بازی به خاک تو

 

شکسته تیر من به تو نشسته تیر تو به من

زدیم به زانو و شدی فاطح جنگ تن به تن

نعش منو با یه طناب بکش رو خاک ادعات

بگو اهای مردم شهر اینم قلدور شما

مهم این حرف واپسین همینه حرف اخرم

رو سنگ گورم بنویس مردی که گفت:دوستت دارم

الان در حال مردنه

ماشینایی جور وا جور

ادامه نوشته

جاده خطرناک

The image “http://tinypic.info/files/g75q3fv1r8acgkm7e3bm.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.

ادامه نوشته