رقص                                                                                                     

ساز از نفس افتاده بود

و ما هنوز

زیر مهتاب رنگ باخته می رقصیدیم

و نمی دانستیم در پس این برهوت

ستارگانی می تابند

که هزار خورشید را

در مشت پنهان می کنند

می رقصیدیم

و نمی دانستیم که انهدام یک سرو

صدها تذرو را بی کاشانه می کند

آه

چه آسان بود

انکار پژمردن ها و گریستن ها

می رقصیم

می رقصیم

و هنوز هم نمی دانیم ...........

        

ساز از نفس افتاده بود

و ما هنوز

زیر مهتاب رنگ باخته می رقصیدیم

و نمی دانستیم در پس این برهوت

ستارگانی می تابند

که هزار خورشید را

در مشت پنهان می کنند

می رقصیدیم

و نمی دانستیم که انهدام یک سرو

صدها تذرو را بی کاشانه می کند

آه

چه آسان بود

انکار پژمردن ها و گریستن ها

می رقصیم

می رقصیم

و هنوز هم نمی دانیم ...........