همان طور که کودکان گریه کنان اسباب بازی هایشان را برای تعمیر نزد ما می آورند. من هم رویاهای شکسته ام را نزد خدا که دوستم بود آوردم.

اما به جای آنکه او را تنها و راحت بگذارم آنجا ماندم و سعی کردم به روش خودم به خدا کمک کنم.

بالاخره رویاهایم را پس گرفتم و فریاد زدم:

"تا کی باید منتظر بمانم!"

خداوند گفت: "فرزندم وقتی تو مرا راحت نمیگذاری چگونه می توانم کار کنم؟!"